دولت‌خانه | مسعود پایمرد

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم


حکایت عجیب تعصب بر متعصب نبودن

نکته: تعصب در این نوشتار، نه به معنای خشک اندیشی و سخت گیری و کورباوری، بلکه به معنای طرفداری و حمایت کردن از یک پنداره و دیدگاه، به کار رفته است. 

تعصب

تعصب از آن خصوصیات اخلاقی است که هم می‌تواند منفی باشد، هم مثبت. شبیه چاقوی دولبه‌ای است که باید خیلی مراقبش بود تا مبادا کار دست صاحبش بدهد.

اگر از من بپرسند تعصب خوب است یا بد، خواهم گفت هم می‌تواند خوب باشد و هم بد. بستگی دارد چطور به آن نگاه و کجا بخواهی از آن استفاده کنی؟

بعضی آدم‌های اطرافم اما، شبیه من به این کلمه نگاه نمی‌کنند. (منظورم از آدم‌های اطراف، همه‌ی کسانی است که از دور یا نزدیک با آن‌ها معاشرت دارم. از دوست و همکار و هم‌جلسه‌ای گرفته تا فامیل و اعضای خانواده)

عده‌ای تعصب را واژه‌ی مقدسی می‌دانند که معنایش با دین‌داری و مسلمانی در هم تنیده است. گروهی دیگر نیز هستند که آن را تقبیح می‌کنند و چنان ناپسند می‌دانند که گویی متعصب بودن در تضاد با انسانیت است.

ولی من فکر می‌کنم دید صفر و یکی داشتن اشتباه است. حتی در دنیای کلمات. دید صفر و یکی به ما می‌گوید کلمه، یا مثبت است، یا منفی. می‌گوید عمل، یا پسندیده است یا ناپسند. انسان، یا خوب است یا بد. و به این فکر نمی‌کند، که جهان، الزاما همواره چنان روز و شب یا سپید و سیاه، در تضاد با یک‌دیگر نیست که وجود دیگری، حضور آن یکی را نفی کند.

به گمان من، و بسیاری دیگر، تعصب هم خوب است، هم بد. متعصب بودن هم پسندیده است، هم ناپسند. همه‌جا نمی‌توان متعصب بود، که چه بسیار تعصب بی‌جا و کورکورانه، که به قتل و جنایت منجر شده است. و همه‌جا نمی‌توان بی‌تعصب بود، که چه بسیار عزت‌ها که بدین جهت، بر باد رفته است.

می‌خواهم بگویم تعصب چاقوی تیزی است که صاحبش اگر نداند کجا و چطور باید از آن استفاده کند، در لحظه‌ای، دستش را خواهد برید.

پدری را فرض کنید که عاشق شدن دخترش را، در هرحال، قبیح و ناپسند می‌داند و از روی تعصب به ناموسش (!) او را، یا پسر را، یا هر دو را می‌کشد.

کارمندی را در نظر آورید که تعصب را، در هرحال، امری جاهلانه و عوامانه می‌پندارد و کسب ثروت را، از هر راهی، مجاز می‌شمارد و به همین جهت هر لقمه‌ای را، راحت و آسوده، در دهان می‌گذارد.

عده‌ای هستند که گاه از خدا نیز غیورتر می‌شوند و آن‌جا که خدا متعصب نیست اینان غیرت به خرج می‌دهند و تعصب دارند و عده‌ی دیگری نیز هستند که برای هیچ‌کس و هیچ‌چیز ارزش قائل نیستند و همه را یکسان می‌بینند.

در این مورد، هزار و یک مثال می‌توان زد ولی مقصود من از نوشتن این چند سطر، چیز دیگری است. می‌خواهم درباره‌ی گروهی صحبت کنم که «تعصبِ متعصب نبودن» دارند! 


چله‌ی تعالی

کار کردن با بولت ژورنال را دوماهی هست شروع کرده‌ام. (قبلا درباره‌ی چگونگی آشنایی‌ام با این شیوه‌ی برنامه‌ریزی و این که چطور می‌توانید یادش بگیرید، اینجا مطالبی نوشته‌ام)

در طول این دوماه به نظرم رسید با مدل جذاب و منحصر به فردی از برنامه‌ریزی مواجه‌ام که از لیست وظایفی (در تلاش برای ترجمه‌ی to do list) که سال‌های پیش از این استفاده می‌کردم، کارآمدتر است. حالا یک دفتر دارم که همه‌چیز را کنار یکدیگر گردآورده و راه را برای تحلیل عادت‌های فردی و تنظیم برنامه‌های پیش‌رو و برنامه‌ریزی بهتر، هموار کرده است.

(یادم نرفته که قول داده بودم بعدا در خصوص نتایج این روش برنامه‌ریزی و تجربیاتی که خواهم داشت بنویسم. این البته، آن مطلب وعده داده شده نیست. به نظرم هنوز برای نوشتن درباره‌ی نتایج کارها و تجربیاتم، قدری زود است و شاید یکی دوماه دیگر زمانش فرا برسد. فعلا اینجا می‌خواهم درباره‌ی یک موضوع خاص صحبت کنم.)

چند روز پیش که از سر بی‌حوصلگی بیمارگونه‌ای که چند روزی است سراغم آمده، مشغول گشت‌وگذار بین صفحات «ویرگول» بودم، به یادداشتی از مریم حیدری (+) برخوردم که در آن از تلاش برای فرار از اهمال‌کاری از طریق یک برنامه‌ی سی روزه با هدف خلق یک عادت جدید سخن گفته بود.

مشکل او اتفاقا مشکل من هم بود:

سیکل معیوب کلی منبع دور خود جمع کردن و در عمل هیچ کاری نکردن و بعد دچار اضطراب شدن

آفتی است که مدت زیادی است مرا هم درگیر خود کرده.

با هدف تلاش برای بیرون آمدن از این سیکل معیوب و وارد شدن به وضعیت بهتری که در آن لااقل خودم، رضایت درونی بیشتری را تجربه کنم و احساس کارآمدی بالاتری داشته باشم، تصمیم گرفتم برنامه‌ی مشابهی را اجرا کنم: یک چله‌ی تعالی! 


حیات فردی به فدای حیات اجتماعی

اعتراضات ضدنژادپرستی در آمریکا

به گمان من، التهاب اجتماعی این روزهای ایالات متحده‌ی آمریکا، که ناشی از اعتراض به تبعیض نژادی است، آن هم در برهه‌ای از زمان که این کشور پرچم دار تعداد مبتلایان و قربانیان کرونا در جهان است، بیش و پیش از هرچیز یک پیام مهم دارد: برای انسان‌ها، سلامت اجتماعی بااهمیت‌تر از سلامت فردی است.

آمریکا، قاره‌ای است که تاریخ معاصرش با تبعیض نژادی گره خورده است. ورود اروپاییان به این خشکی منزوی در میان اقیانوس‌ها، برای بومیان خوش‌یمن نبود. دیدگاه‌های ضدانسانی و نژادپرستانه‌ی تازه‌وادان، به سرعت خود را نشان داد و آن‌ها را به قاتلان بی‌رحم میزبانان ساده‌دلشان بدل کرد. نسل‌کشی‌های گسترده، غارت ثروت بومیان، برده‌گیری و اخراج آن‌ها از زمین‌هایشان تنها بخشی از سوغاتی بود که این مهمان‌های ناخوانده برای ساکنان دیرینه‌ی این سرزمین به ارمغان آوردند.

پس از آن، بردگان سیاه‌پوست آفریقایی، که برای کار در کشتزارها یا معادن، به اجبار به این قاره آورده می‌شدند، به هدف اصلی اقدامات ضدانسانی مالکان جدید آمریکا بدل گشتند.

بردگانی که ساعت‌های طولانی در طول روز، بدون استراحت به کار مشغول و با کوچیک‌ترین سرپیچی یا امتناعی از فرمان ارباب به سخت‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن مجازات و شکنجه می‌شدند.

این وضعیت، تا سال 1862 و صدور اعلامیه‌ی آزادی بردگان ادامه یافت. پس از این تاریخ، به تدریج وضعیت بردگان تغییر کرد اما بهتر نشد! آن‌ها، این بار به نیروی کار ارزان جامعه‌ی جدید صنعتی تبدیل شدند. نیروی کار ظاهرا آزادی که ناچار بود با دستمزد کمتری، نسبت به سفیدپوستان به کار مشغول شود.

از آن پس، هرچند بساط برده‌داری به شیوه‌ی سنتی برچیده شد، اما سیاه‌پوستان و سرخ‌پوستان، همواره از حقوق کمتری نسبت به سفیدپوستان برخوردار بودند. با تداوم ورود مهاجران تازه از کشورهای آسیایی به ایالات متحده، این تبعیض به سایر اقلیت‌های قومی نیز تسری یافت.

تبعیض نژادی سیستماتیک و سازمان یافته، پدیده‌ای است که مدت‌هاست نظام سیاسی آمریکا را درگیر خود کرده است. پدیده‌ی شومی که آفریقایی‌تبارها را - به دلیل دیدگاه دیرینه‌ی سفیدپوستان نسبت به آن‌ها- بیش از سایر اقلیت‌های قومی و نژادی در معرض ظلم و ستم قرار داده است.

وقتی از تبعیض نژادی سازمان یافته حرف می‌زنم، منظورم چیست؟

سیاه‌پوستان، در مقایسه با سفیدپوستان، در شرایط مساوی، بیشتر به زندان می‌روند، بیشتر دچار فقر هستند، خدمات درمانی کمتری دریافت می‌کنند و مرگ و میر بیشتری دارند.

نمونه‌ی بارز این تبعیض را در همین بحران کرونا می‌توان مشاهده کرد. سیاهپوستان، بیشترین میزان ابتلاء و مرگ و میر نسبت به دیگر گروه‌ها را دارند و در بعضی از ایالت‌ها 70% کل جانباختگان، آفریقایی‌تبار هستند. (+

حال، در این وضعیت، یک سیاهپوست به دلیل این که توسط فروشنده‌ای به ارائه‌ی پول تقلبی متهم شده، به شکل وحشیانه‌ای زیر زانوهای پلیس آمریکا جان می‌سپارد. پولی که البته بعدا مشخص می‌شود تقلبی هم نبوده!


بی‌تعبیر

کتابی پاره...

من آن خوابم، که یوسف هم نخواهد کرد تعبیرش
زبانی کهنه که جبر زمان کرده زمین‌گیرش

کتابی پاره در پستوی نمناکی رها مانده
که پوسیده‌ست از روز ازل، اوراق تقدیرش

شبیه آیه‌ای آشفته در یک سوره‌ی مبهم
که «المیزان» هم از حیرت گذشت از خیر تفسیرش

چه می‌خواهی بدانی اینک از من؟ از بهاری که
خزان در صبح فروردین، چنین کرده جوان‌پیرش؟

گذشته از سرش آشوب‌هایی سخت و جان‌فرسا
ولی هرگز نکرده هیچ‌یک، رنجور و دلگیرش

گذشت سال‌ها، آکنده او را از فراموشی
ولی نگسسته است از عشق -در هرحال- زنجیرش

*

نپرس از معنی این حرف‌ها، زیرا که می‌دانی
من آن خوابم که یوسف هم نخواهد کرد تعبیرش...

 

«مسعود پایمرد»

98/3/4

 

پ.ن یک: هرچه خواستم دست به قلم ببرم نشد. آشفته‌ام. به نظرم رسید این غزل، که آن را سال پیش سروده‌ام، بیشترین شباهت را با حال این روزهایم داشته باشد.

پ.ن دو: همین غزل را، با همین توضیحات در پایین صفحه، دو ماه پیش در صفحه‌ی ویرگولم منتشر کردم. حالا که خواستم بعد مدت‌ها، از سر دلتنگی، این‌جا چیزی بنویسم، دیدم حالم بی‌شباهت به حال همان روز نیست. تصمیم گرفتم به جای نوشتن مطلبی تازه، همین شعر را بازنشر کنم و چندبار برای خودم بخوانم...

پ.ن سه: برای آدم‌های دلتنگ این زمانه، برای دل‌های شکسته، دعا کنید.


پایانی سوزناک برای یک تلخی ممتد

خودسوزی

چند روز پیش، خبری خواندم که به نوشتن این یادداشت وادارم کرد:

خودسوزی یک معلم در مسجد سلیمان

اخبار خودسوزی را تا کنون بارها شنیده بودم. این که انسانی خودش را به آتش بکشد، برایم چیز تازه و غریبی نیست. چیزی که این خبر را برایم خاص‌تر و عجیب‌تر از موارد پیشین کرد، شخص اقدام کننده بود: یک معلم!

در جامعه‌ی ما، معلمین غالبا افراد فرهیخته‌ای محسوب می‌شوند. درست است که مسائل و معظلات اقتصادی و معیشتی، مدت‌هاست گریبان‌گیر این قشر شریف است -و البته همین امر از ارزش و اعتبار این حرفه در سرزمین ما کاسته است- ولی با این وجود، هنوز عنوان «معلم» داشتن، افتخارآمیز و احترام‌آفرین است. حتی در بسیاری از روستاها و شهرهای کوچک، هنوز معلم انسانی رویایی و شغلش، شغلی آرمانی پنداشته می‌شود.

به همین سبب است که خبر خودسوزی یک معلم، لااقل برای من، تعجب‌آور تر از خبر خودسوزی یک کارگر یا دستفروش است. نه این که آن کارگر یا دست‌فروش، ارزش و منزلتی پایین‌تر دارد؛ بلکه بدان علت که جامعه‌ی ما، روی معلم حساب دیگری باز کرده است.

پس از خواندن تیتر خبر، به این فکر کردم که راستی باید چه اتفاقی بیفتد که یک نفر -و به طور ویژه یک معلم - خودش را بسوزاند؟ چه چیز، پس پرده‌ی این اتفاق تلخ پنهان شده است که آدمی را وادار به این حرکت می‌کند؟

سوختن، مرگ دردناکی است و خودسوزی، شاید دردناک‌ترین شیوه‌ی خودکشی باشد. کسی که تصمیم می‌گیرد به زندگی خود خاتمه دهد، احتمالا چیز جذابی -حتی بهانه‌ی مناسبی- برای ادامه‌ی زندگی نیافته است. و الا آدمی، ذاتا متمایل به جاودانگی است و تا زمانی که دلیلی، هرچند کوچک، برای زندگی کردن داشته باشد، نه تنها به سمت خودکشی نخواهد رفت، بلکه از آن گریزان نیز خواهد بود.

پیش‌تر، در یاداشت «ریشه‌های پیوند»، نوشته بودم که به گمانم آن کسی که خودکشی را به عنوان تنها راه پیش رویش دیده و برگزیده است، احتمالا تمام ریشه‌های تعلقش به این جهان را از دست داده و ناچار مانند درختی که بی‌ریشه خشک شود، خشکیده و از بین رفته است.


بوژو و طاقچه

بولت ژورنال

مقدمه اول:

نام بولت ژورنال را اولین بار از محمدرضا خراسانی‌زاده شنیدم، وقتی در استوری اینستاگرامش، تصویر دفترهای سال‌های پیشش را گذاشته و خیلی کوتاه درباره‌ی این روش توضیح داده بود. چیزی که مرا ترغیب کرد بیشتر درباره‌ی این روش بدانم، بخشی از نوشته‌ی محمدرضا بود که در آن از ناکارآمدی چک لیست‌ها (که من تا حالا از آن‌ها استفاده کرده‌ام) در برابر روش بولت ژورنال صحبت می‌کرد.

جستجوی بیشتر، مرا به تارنمای زهرا نجاری و سایت نردیشمی رساند. جایی که مفصل درباره‌ی بولت ژورنال توضیح داده شده بود. آن‌جا بود که فهمیدم او کتاب «برنامه ریزی به روش بولت ژورنال» را ترجمه کرده است. کتابی از «رایدر کارول»، خالق بولت ژورنال، که در آن از روش‌ها و فلسفه‌ی این ابزار صحبت می‌کند.

قیمت پشت جلد کتاب 49 هزار تومن بود که باعث شد، به دلیل نداشتن بودجه‌ی کافی، کتاب را نخرم و تنها در گودیدز به عنوان want to read علامتش بزنم تا در فرصت مناسب سراغش بروم.

 

مقدمه دوم:

مدتی قبل، وقتی درباره‌ی اپلیکیشن‌های کتاب الکترونیک کنجکاو شده بودم، از دوست عزیزی پرسیدم: «به نظرت این اپ‌ها چطورند؟ چه کتابی را باید اینجوری خواند؟ و چه کتابی را نباید؟»

و او، با همان مهربانی همیشگی‌اش، گفت: «بد نیستند. باید امتحانشان کنی. ولی به نظر من برای خواندن کتاب‌هایی که نه چندان بی‌اهمیت‌اند که بتوانی نادیده‌شان بگیری، و نه چندان مهم، که بخواهی برای خرید نسخه‌ی چاپی‌شان پول و برای نگهداری از آن‌ها فضای خالی کتابخانه‌ات را هزینه کنی، گزینه‌ی مناسبی هستند.»

این بود که وقتی طاقچه، در ایام نوروز، گردونه‌ی شانسش را راه انداخت و از قضا مرا برنده‌ی یک هفته اشتراک رایگان طاقچه بی‌نهایتش (چیزی شبیه کتابخانه‌ی عمومی) کرد، فرصت را غنیمت شمردم و کتاب رایدر کارول را برای خواندن انتخاب کردم.

 

وسط نوشت: واقعا دم بر و بچه‌های طاقچه گرم! خواندن یک کتاب (آن هم اگر خیلی مهم نباشد)، با این تنبلی که اخیرا گریبانم را گرفته است، برای من ممکن است بیش از یک ماه زمان ببرد. با این وجود، اشتراک رایگان طاقچه بی‌نهایت و فرصت محدودی که برای مطالعه‌ داشتم، مجبورم کرد عزمم را جزم کنم تا این کتاب 312 صفحه‌ای را در یک هفته تمام کنم.

 

اصل کلام:

بولت ژورنال، یک روش برنامه‌ریزی جذاب و منحصر به فرد است که برای اجرا کردنش، تنها نیاز به یک قلم و دفتر داریم. 

«رایدر کارول»، در این کتاب به معرفی و شرح روش برنامه‌ریزی با بولت ژورنال (بوژو) و فلسفه‌ی پنهان در پشت آن می‌پردازد. ترجمه‌ی کتاب، همان طور که گفتم، کار «زهرا نجاری» و روان و قابل فهم است.


دیکتاتور بزرگ

sad man

زندگی، دیکتاتور بی‌رحمی است. بزرگ‌ترین دلیلش هم این است که مجبورمان می‌کند به تحمل کردنش. حتی اگر هیچ دلیل دیگری هم برای حرفم نداشته باشم، همین یک دلیل برای این که ثابت کند زندگی دیکتاتور بی‌رحمی است، کفایت می‌کند.

فکر کنید یک آدم خیلی پر زور، بیاید و بدون این که نظرتان را بپرسد وادارتان کند رو به رویش بنشینید و خیره خیره نگاهش کنید! یا حتی یک قدم جلوتر بگذارد و مجبورتان کند با او شطرنج بازی کنید و تازه، تابع قوانینی باشید که خودش وضع کرده!

گاهی اوقات، هرچقدر هم که بزرگ باشیم، هرچقدر هم که قوی باشیم، مقهور این قدرت استخوان خرد کن می‌شویم و پرچم سفید را بالا می‌آوریم و تصمیم می‌گیریم تسلیمش شویم.


این خانه

خانه

روزی که این خانه را راه انداختم، هدفم نوشتن بود. نه برای این که کسی بخواند، نه برای این که چیزهایی که نوشته‌ام را عرضه کنم، نه برای این که هواداری پیدا کنم یا مخاطب ثابتی داشته باشم. (البته که همه‌ی این‌ها، برای کسی که به نوشتن علاقه دارد یک مزیت است و صدالبته موجب خوشحالی و شعف. ولی مقصود من این‌ها نبود.) من این وبلاگ را تنها برای این راه انداختم که خودم را مجاب کنم بیشتر بنویسم و آن‌چه نوشته‌ام را جایی ثبت کنم تا بعدها بهتر بتوانم سیر تغییر و تحول اندیشه‌ام را به تماشا بنشینم.

دوست دارم سالیان دیگر، وقتی به این صفحات و خطوط نگاه می‌کنم، ببینم از کدام نقطه به کدام نقطه رسیده‌ام؟ از کجا به سمت کجا حرکت کرده‌ام؟ برای رسیدن به جایی که آن روز هستم از چند کوجه گذشته‌ام و در چند منزل توقف داشته‌ام؟

این، شاید بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توانم از امروز، برای فردای خودم بفرستم. (منظورم البته هدیه‌ی دنیوی و مادی است. اعمال نیک و کارهای خیر جای خود را دارد.)

همین فکر را هم البته مدیون یک دوست‌ام. همان طور که پیش‌تر، در اولین نوشته‌ی این خانه، گفته‌ام. دوستی که اگر اصرار و تشویق‌های او نبود، شاید هرگز به این کار تن نمی‌دادم.

این‌ها را گفتم که بدانید هدفم از راه انداختن این خانه، نوشتن است. نوشتن برای خودم. روزهای اول خودم را مجاب کرده بودم هرماه، چند نوشته‌ی جدید داشته باشم. بعدتر به ماهی یک نوشته هم رضایت دادم. این روزها اما درگیر کار مهم‌تری شده‌ام. کاری که نه تنها فرصت نوشتن را از من گرفته، که مدت زیادی است قلمم سمت شعر گفتن هم نمی‌رود. نه که نخواهم؛ مدت‌هاست نتوانسته‌ام شعر جدیدی بنویسم.

مطالب بسیاری برای نوشتن دارم و احساسات بسیاری برای سرودن. منتظرم بار سنگینی که بر دوش دارم را زمین بگذارم و باز شروع کنم. دلم لک زده است برای نوشتن و با کلمات بازی کردن.

این‌ها را نوشتم که بگویم: زنده‌ام! (هرچند به قول دوستم زنده و مرده‌مان برای اغلب آدم‌ها اهمیتی ندارد!) اما به هرحال زنده‌ام و برمی‌گردم. 

امشب، در میان وب‌گردی شبانه، دلم ناگاه هوس نوشتن کرد. آمدم بنویسم تا هم آرام شوم و هم به بهانه‌ی نوشتن بگویم: عیدتان مبارک، سال خوبی داشته باشید!

همین!

پ.ن: اگر در این مدت امری بود، می‌توانید به صفحه اینستاگرامم، دایرکت بفرستید. تا حد امکان پاسخگو خواهم بود.


روایت یک سقوط

سقوط

دیروز موفق شدم فیلمی را که مدت‌ها در صدد تماشایش بودم، ببینم. «سقوط» (Downfall)، فیلمی در ژانر درام جنگی، ساخته‌ی الیور هرشبیگل است که به روایت دوازده روز آخر زندگی آدولف هیتلر می‌پردازد. این، اولین فیلمی است که هیتلر را از زبان آلمانی‌ها روایت می‌کند و به گمانم از این جهت، فیلمی منحصر به فرد محسوب می‌شود.

در این نوشتار، قصد ندارم به روایت داستان فیلم یا نقد شخصیت هیتلر یا صحبت در خصوص جنگ جهانی دوم بپردازم. تنها می‌خواهم این فیلم جذاب را از چند جنبه بررسی کنم و در نهایت توصیه کنم که اگر به تاریخ و ژانر درام جنگی علاقمندید، حتما به تماشایش بنشینید!

داستان فیلم، بر اساس چندکتاب نوشته شده است که مهم‌ترین آن‌ها، کتاب پناهگاه هیتلر، نوشته‌ی ترادول یونگه، منشی شخصی آدولف هیتلر، پیشوای آلمان نازی است. به نظر می‌رسد در فیلم هم، شخصیت یونگه محور روایت قرار داده شده است. با این وجود کارگردان، زیرکارنه و بدون از دست دادن نقطه‌ی تمرکزش، قدم فراتر از او می‌گذارد و به قسمت‌های دیگری نیز سرک می‌کشد.

در این میان، بهترین و شاخص‌ترین ویژگی فیلم را، به گمانم باید گذر از تیپ‌ها و خلق شخصیت دانست. مهم‌ترین شخصیت فیلم، بی هیچ تردیدی، خود هیتلر است. رهبری که بارها و بارها در میان کتاب‌ها از او یاد شده و در فیلم‌‌های مختلفی به تصویر کشیده شده است. با این وجود، کمتر فیلم و داستانی را می‌توان یافت که هیتلر در آن‌ها به تیپ محدود نشده و صاحب شخصیت باشد. اغلب فیلم‌ها و داستان‌هایی که به این سوژه پرداخته‌اند، او را شخصیتی خون‌ریز، بی‌رحم و عاری از هرگونه عواطف انسانی تصویر کرده‌اند. با این حال، در این فیلم، ما شاهد جلوه‌های توامان مهربانی، خشم، جنون، غم، ناامیدی و گریه هستیم. چیزهایی که در مجموع، یک انسان را می‌سازند و به او خاصیتی چند بعدی می‌دهند. این‌گونه است که داستان فیلم، قابل درک‌تر، ملموس‌تر و صادقانه‌تر به نظر می‌رسد.


بیست و چهارسالگی

بیست و چهارسالگی

پرسید: «بیست و چهارسالگی چه شکلی است؟»

گفتم: «نمی‌دانم، خوب است!»

گفتم نمی‌دانم ولی بعد که تنها شدم به سوالش فکر کردم. و بعد عمیق‌تر فکر کردم. و باز عمیق‌تر فکر کردم. به نظرم رسید بیست و چهارسالگی زیباست؛ اما به همان میزان که زیباست، زشت است.

به گمانم زیباست، چون نشان از ابتدای یک راه پر پیچ و خم دارد. راهی که هرچند در ابتدای آن ایستاده‌ای اما پشت سرت به اندازه‌ی همین بیست و اندی سال تجربه اندوخته‌ای. (و اگر نه به اندازه‌ی تمام این بیست و اندی سال، لااقل از وقتی عقلت رسیده - مثلا از چهارده پانزده سالگی- چیزهایی آموخته و اندوخته‌ای که اگر همان هم به کارت بیاید باید بابتش بسیار خرسند باشی)

اما بیست و چهارسالگی، به همان میزان که زیباست، زشت است. هرچند زشت شاید تعبیر زیبایی نباشد. زشت نیست، ولی بد است. بد است زیرا هشدار می‌دهد که خوش‌بینانه اگر نگاه کنی قریب یک چهارم راه را رفته‌ای و همین‌طور که این یک قسمتش به چشم برهم‌زدنی گذشت، آن سه قسمت دیگر هم مانند برق می‌گذرد و می‌رسی به پایان راه. و وقتی به پایان این راه رسیدی، دیگر بازگشتی وجود ندارد. دیگر قرار نیست بازگردی و زندگی کنی، قرار نیست بازگردی و یاد بگیری، قرار نیست بازگردی و آدم دیگری باشی...

و اینجا، جایی است که تردید گریبانت را می‌گیرد و گوشه‌ی دیوار اسیرت می‌کند و در حالی که با خشم توی چشم‌هایت که از ترس دو دو می‌زنند زل زده است، می‌پرسد:«راستی چطور زندگی کرده‌ای؟ آن‌طور که دلت خواسته، یا آن‌گونه که دیگران خواسته‌اند؟ در این سال‌ها، آیا به راستی زندگی کرده‌ای یا "تنها" زیسته‌ای؟ و اگر زیسته‌ای آیا می‌دانی که زیسته‌ای یا به اشتباه زیستن را زندگی معنا کرده‌ای؟ آیا آن‌چه باید را از این زندگی آموخته‌ای یا هر روز، بار این آموختن را به روز دیگر حواله کرده‌ای و این حواله را چنان به تاخیر انداخته‌ای تا در نهایت، موعد زندگی به سر آمده است؟ آیا آن‌که خواسته‌ای بوده‌ای یا با حسرت دگرگون شدن به مقصد رسیده‌ای؟»

ولی من فکر می‌کنم این بیست و چهارسال را آن‌طور که باید زندگی نکرده‌ام. گویی زندگی را لمس نکرده‌ام. آن‌چه دوست داشته‌ام را نیاموخته‌ام، بسیار کتاب هست که نخوانده‌ام، فیلم‌های زیادی مانده که ندیده‌ام، مکان‌های بسیاری که نرفته‌ام و طعم‌های بسیاری که نچشیده‌ام...

دوست ندارم بیست و چهارسال دیگر، وقتی بازمی‌گردم و به این صفحات رفته نگاه می‌کنم، باز کسی باشم که به او افتخار نمی‌کنم. یا هنوز همین کتاب‌های امروز را نخوانده باشم، یا همین فیلم‌ها را ندیده باشم، یا همین آموختنی‌ها را نیاموخته باشم، یا...

دوست دارم امسال، در دفتر زندگی‌ام، «تولدی دیگر» باشد...

پی‌نوشت 1: این متن را اوایل آبان ماه نوشته‌ام ولی تاریخ روز تولدم را زده‌ام. 27م مهرماه. مدت زیادی بود می‌خواستم این چیزها را بنویسم، ولی هربار پشت گوش انداختم. امید که یاد بگیرم زندگی، وبلاگ نیست که هر وقت خواستم تاریخش را به عقب برگردانم...

پی‌نوشت 2: تولدم روز اربعین بود. این را به فال نیک می‌گیرم و دعا می‌کنم برکت وجود حضرت اباعبدالله، جاری در لحظه لحظه زندگی‌ام باشد.

به این خانه‌ی محقر خوش آمدید. در این‌جا یادداشت‌ها، دغدغه ها و تجربه های نگارنده را خواهید یافت.
بهانه ی ساختن این خانه، دوست عزیزی است که مرا، انسانی که مدت‌ها از نثر فاصله گرفته بود را، هم به نوشتن معتاد کرده است. در این‌جا به هرگوشه‌ای سرک خواهم کشید و از هر چیزی خواهم نوشت. بدیهی است منبع و ماخذ کلیه‌ی یادداشت‌های فاقد منبع، ذهن نویسنده است.
امید است آن‌چه نوشته ام و خواهید خواند، مقبول افتد...
کتاب‌های من

آخرین کتاب‌هایی که خوانده‌ام

حسن و دل
really liked it
در نوع خود کتاب جالبی است. داستانی عرفانی است که به طریق تمثیل ماجرای عشق "دل" پسر پادشاه یونان، "عقل"، را که در "قلعه ی بدن" حکومت می کند به "حُسن" دختر پادشاه مشرق، "عشق"، که در شهر "دیدار" ساکن است روایت می کند. دل در حقیقت طالب آب ح...
tagged: literature
منجنیق
really liked it
حسین صفا، در این کتاب تصویر جدیدی از غزل فارسی را ارائه می کند. تصویری که در عین شباهت هایش به تصویری که از غزل کلاسیک مشهور در ذهن مان داریم دارای تفاوت هایی نیز هست. تفاوت هایی آن چنان عمیق که گاه حتی شاید مجبورمان کند نام غزل بر اشعار...
tagged: literature and poet
صد سال تنهایی
it was amazing
صدسال تنهایی را نخوانده‌ام، با آن زندگی کرده‌ام. کتاب بی‌نظیری است. با قلمی شیوا و روان و توصیفاتی بدیع و حیرت انگیز. با سبکی منحصر به فرد -رئالیسم جادویی- و جاسازی عناصر خیالی و غیر واقعی در بافت دنیایی واقعی، آن هم چنان ممزوج به یکدیگر...
tagged: literature and novel
ناصر ارمنی
really liked it
در میان داستان ها، "زمزم" را بیش از بقیه دوست داشتم. اغلب پایان بندی ها را پسندیدم. هرچند با برخی از آنها ارتباط برقرار نکردم. در مجموع، به گمانم امیرخانی در نوشتن داستان بلند، توانمندتر از داستان کوتاه است.
tagged: literature and short-story
کافه پیانو
it was amazing
هرکس هرچه می‌خواهد بگوید! من حس می‌کنم کافه پیانو یکی از بهترین رمان هایی است که این سال‌ها خوانده ام. لحن گیرا و صمیمی کتاب، به علاوه فضای زنده و جذاب آن چیزی است که در هر کتابی پیدا نمی‌شود. لحنی آن‌قدر گیرا که وقتی کتاب را باز می‌کنید...
tagged: literature and novel

goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan